برای نویسنده شدن خودتان باشید

شما نویسنده نشده اید که یک نویسنده دیگر را تجربه کنید. چون حتی اگر موفق شوید که کاملا شبیه آن شوید باز هم او هست و حرفهایش را زده است و شما چیزی جز یک تکرار که دیگر خواندنی و جالب نیست نخواهید بود.

زبان خود را داشته باشید
یک نویسنده باید پیش از آنکه نام خود را بگوید و یا پیش از آنکه خواننده امضای او را پای نوشته اش ببیند با زبان نوشتار خود، خودش را معرفی کند و قلمش امضای نوشتارش باشد.

سبک زندگی خود را بسازید
حتما نیاز نیست نحوه زندگی کردن خود را از کسی یا تلفیقی از کسان دیگر که یا دوستشان دارید یا دوست دارید به جایگاهشان برسید، تقلید کنید. سبک زندگی از متغیرهای متنوعی ساخته می شود که با فرهنگ، اخلاق، روحیات، زندگی و جامعه یک فرد همخوان است. سختتان می شود که مثل دیگران زندگی کنید. با تقلید جز یک زندگی بی روح، تصنعی و حتی عذاب آور در انتظارتان خواهد بود.

ژست خودتان را بگیرید
آنها بالاخره مجبورند شما را بپذیرند. بله. اطرافیانتان را می گویم. پس ژست خودتان را بگیرید و لذت ببرید. همانطور که حرف می زنید، می نشینید، سیگار می کشید، فکر می کنید یا حتی می خندید همه جا همینطور باشید.

صادق باشید
کسی منتظر ظهور فیلسوف جدیدی در شما نیست. صادق باشید و بجای حل کردن همه مشکلات زندگی و پاسخ دادن به پرسشهای هستی شناسانه همه انسانها، صادقانه هر آنچه می دانید و باور دارید بگویید و مطمئن باشید که راه تعالی از صداقت می گذرد.

ساده و قابل فهم شوید
کارل پوپر می گفت «هیچ چیز به اندازه دشوار نوشتن آسان نیست». به خودتان در نوشتن سخت بگیرید و آسان و قابل فهم بنویسید. حرف کسانی را که می گویند زبان فارسی برای انتقال مفاهیم پیچیده ضعیف است را باور نکنید. ما در طی قرون گذشته شاعران، فیلسوفان و نویسندگان زیادی داشته ایم که صقیل ترین مفاهیم را با ساده ترین زبان به نظم و نثر درآورده اند. هزار سال از رودکی گذشته است و وقتی اشعارش را می خوانیم گویی رودکی همعصر ماست.

نوشتن برای نوشتن یا نوشتن برای دغدغه‌ها

در مطلب قبلی که قدم اول برای نویسندگی نام داشت خودمان را همچون کودکان بازیگوش مکتب خانه های قدیم مورد عتاب قرار دادیم که: «هی فلانی از شروع کردن به نوشتن نترس. بنشین و بنویس. حرف خودت را بگو و کتاب خودت را بنویس و دنیای خودت را بساز»…
اگر نوشتن را شروع کرده باشید الان بایستی به این دوراهی رسیده باشید که نوشتن برای رسیدن به چه چیز؟ بنویسیم فقط برای اینکه نوشته باشیم یا اینکه نوشتن برای دغدغه ای که داریم و یا نگرانی برای رسیدن به جایی که دوستش داریم؟
نمی خواهم در قامت یک پارناسی هنگام نوشتن، صرفاْ به عنوان مدافع زیبایی ظاهر شوم و یا مانند چپ ها، قلمم را کاملا مشروط و مقید به موقعیت اجتماعی و سیاسی بدانم و در خدمت یک ایدئولوژی طبقاتی و مکتبی قرار بگیرم و با هر آمدن و رفتنی، زنده باد و مرده باد گوی این و آن باشم؛ بلکه می خواهم نوشتن را به مثابه یک هنر که باید برای خودش بتواند زنده بماند و همزمان یک اصول انسانی و جهانشمول را زنده نگه دارد و بسط دهد معرفی کنم.
به زبانی ساده تر هم باید نوشتن را مثل یک هنر بدانیم و برای کثرت و وسعتش بکوشیم و هم آنرا برای معنا بخشیدن به زندگی به قدر وسع و توان خویش بارور کنیم تا به کار زیستن بیاید و مهجور و دست نایافتنی نباشد.
اگر دوست دارید نسبت میان اصالت مسئولیت و آزادی در هنر را بهتر بشناسید و تحلیل کنید پیشنهاد میکنم مقاله هنر مدرن، هنر جاهلیت و اشرافیت را بخوانید.

قدم اول برای نویسندگی چیست؟

اگر بارها خواسته اید نوشتن را آغاز کنید ولی تاکنون این اتفاق رخ نداده است و جز چند خط نارسا و حرفی عقیم چیزی ننوشته اید مطمئن باشید که شما قدم اول نوشتن را نمی دانید. قدم اول نوشتن نیاز به هیچ معلم، جزوه، کتاب یا پیوستن به آئینی تازه ندارد و حتی نمی توانید با پول یا هوش آنرا بدست آورید.

قدم اول برای نوشتن این است که نسبت به خود سخت‌گیر باشید…

این را از صادق هدایت یاد گرفته ام که انسان باید نسبت به خودش سخت‌گیر تر از همه باشد. شاید سرنوشت هدایت صادق‌ترین نمونه یک نویسنده باشد که پیش از دیگران، خودش را از دم تیغ گذرانده است.
پیش از آنکه سرآسیمه مدام از دیگران بپرسید که باید نوشتن را از کجا آغاز کنید یا حتی هزینه ای برای یافتن پاسخ به این سئوال کنار بگذارید و یا درمانده از همه جا در گوگل در پی جواب آن باشید نگاهی به خودتان بیاندازید و ببینید که چه مدت است که از خودتان دور بوده اید و خودتان را به حال دیگری رها کرده اید و عملاً هیچ کاری در مسیر رویاها، خواسته ها و اهدافتان انجام نداده و نمی دهید.
به خودتان سخت بگیرید، قلم به دست بگیرید یا دست به کیبرد شوید و به خود سختگیرانه تکلیف کنید که باید بنویسید و باور کنید که هر انسانی حرفی برای گفتن دارد…

باران و نویسنده

من بصورت پیشفرض وقتی هوا ابری است یا باران می بارد قلم و روانم سمت و سوی عجیبی می گیرد و گوشم هوس شنیدن آهنگهایی را دارد که بطور طبیعی برای گروه سنی شانزده سالگی است. این آرزومندی برای گذشته اتفاق قابل ملاحظه‌ای محسوب می شود و لازم دیدم تاثیرش را بر نوشتنم با دقت بیشتری تحلیل کنم.

یک نویسنده برای آنکه یگانگی فضایی که خلق کرده است را به خلوص بالاتری برساند زحمت زیادی به خود می دهد و حتی دردآور اینکه در بیشتر این تلاشها شکست می خورد و اگر متوجه این شکست هم نباشد چنان مرقومهٔ دمٍ دستی تحویل می دهد که اگر به خود زحمتی روا نمی داد اثر قابل‌تری می نوشت.

باران اما کار نویسنده را بسیار ساده می کند. برایش فضایی بدیع و کاملا واقعی می سازد و فقط نویسنده است که در یک زاویه منحصربفرد رطوبت قطرات باران و تیرگی مهربان ابرها را تجربه می کند و می تواند مثل یک راقمٍ آگاه با مفاهیمی که درک می کند درگیر شود و داستانش را بنویسد.

نویسنده باید باران را جدی بگیرد. باران تجسم یک رویای خیس از عشق است با غمی موهوم و شاید گنگ. گنگ نه. گویا به زبانی که میفهمیم ولی نمی توانیم هجایش را بگوییم.

اثر مهمتر باران بر روان نویسنده اینست که نویسنده به سراغش نرفته است که منظور خود را از او برداشت کند. باران خودش هجوم می آورد با انبوهی از مفاهیم و هیچ مقاومتی را در برابر خود نمی پذیرد. کویر و خشک از هر مفهومی هم که باشی باران تورا تر می کند…

این متن ممکن است با هر بارانی که بیاید بروزرسانی شود…

سلام به دنیا با وردپرس

در این لحظه که شاید هرگز فکر نمی کردم اتفاق بیفتد بیش از ۲۹ سال است که نوشتن را عاشق شده‌ام و ۱۲ سال است که پا به جهان وردپرس گذاشته‌ام؛ سکویی برای انتشار در دنیای وب.
در این سالها دهها نفر را بر این سکو آورده‌ام و به فضای بلاگستان فارسی پرتابشان کرده‌ام و خودم هم هزاران خط نوشته‌ام و نوشتن یاد گرفته‌ام و نوشتن یاد داده‌ام. بارها حذف و فیلتر شده‌ام، زندان رفته‌ام و باز با طلوع آفتاب فردا دوباره از نو نوشته‌ام…
ولی سالها بود که یک خستگی به مثابه کهنسالی در رگانم رخنه کرده بود و به باورم نشانده بود: نوشتن از من که از درد و شکست لبریزم گذشته است و مرا هرگز یارای از نو نوشتن و دوباره بر زمین افتادنم نیست.
من اما کار دیگری بلد نبوده‌ام و نیستم.
راه دیگری بلد نبوده‌ام و نیستم…
روزنامه‌ای می خواهم تا مثل شور روزهای تازهٔ ۱۸ سالگی در آن شوق تغییر جهان را آنروزها امتحان و اینروزها اثبات کنم. بگویم و بنویسم که با نوشتن و با قلم من و تو جهان، جای زیباتری می شود برای از نو زندگی کردن، عاشق شدن و تکرار لبخند به توان چشمهایی که ما را می بینند و می خوانند.
اینجا روزنامهٔ من است. روزانه، ساده، صمیمی. روزنامه‌ای که در پایان روز نمی میرد. بلکه هر روز از نو زاده می شود و در چشمهای مخاطب وفادار من تکثیر می شود.